چهل و سوم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
اینکه بازور ببرنت بستنی فروشی و تو آب زرشک سفارش بدی چون رژیمی خیلی درد داره -_-
چهل و چهارم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
امکان نداره از یک مکالمه ای گذشته باشه و من تا روزها، هفته ها، ماه ها درگیر این نباشم که چقدر خوب میشد اگه فلان جمله رو میگفتم و یا چقدر میتونستم تاثیر گذار باشم اگه اینطوری میگفتم. چرا نمیتونم همون موقع این چیزارو بگم؟:)
چهل و پنجم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
* خودمو کشتم ده صفحه از یک کتابی رو خوندم فقط.* تا جمعه نمیتونم صبر کنم. قراره تا خرخره غذا بخورم چون:)* میگم واسه یسریا دعا میکنم ولی نمیتونم واسه کسی که حس تنفر دارم نسبت بهش، دعا کنم.* قسمت آخر فرندز رو که دیدم چند لحظه بعدش قسمت اولشو پخش کردم (یه روز بالاخره تمام مکالمه هاشونو حفظ میشم)* توی یه...
چهل و ششم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
امروز از اون روزایی بود که من به بی اعتماد به نفس ترین حالتم رسیده بودم، منو مجبور کردن برم بیرون جایی که آخرش برگشتم خونه و گفتم: نشد!امروز نگاه آدما روی من یجوری بود که همش با خودم میگفتم: لابد انقد داغونم که بهم نگاه میکنن! درحالی که این نگاه ها همیشه هست و من چشمامو براشون میچرخونم.تهش خودمو پرت...
چهل و هفتم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
به حدی رسیدم که میتونم با یه پشه هم درد و دل کنم! هیچوقت فکر نمیکردم بخوام از این واژه استفاده کنم اما دلم گرفته. آغوش و از این چیزا نمیخوام. فقط میخوام زمان بگذره.
چهل و هشتم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
قبلا میگفتم موهامو باز میذارم توی خونه چون دوسشون دارم. ولی این تابستون هر دفعه که موهام باز بودن دور گردنم گرمم میشد و البته، موهام خیلی میریزه و اگه باز باشه همه باید توی استخر مو شنا کنن. پس مجبور
چهل و نهم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
توی انباری ذهنم داشتم دنبال شخصیت مورد علاقه ام میگشتم. تعجب کردم که شخصیت مورد علاقه ای ندارم. خب اگر داشتم، یادم میموند. بعدش از فکر کردن خسته شدم و میخواستم توی گوگل تایپ کنم: شخصیت های مورد علاقه ی من کیان؟!از بس که این گوگل جواب همه چیزو میدونه-.-
پنجاهم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
هر دفعه که میام یه چیزی بنویسم و پست کنم، بعد از نوشتن چند خط کلشو پاک میکنم یا روی ثبت موقت میزنم.اما چند وقتیه که ناراحتم و انقدر سعی کردم خودمو سرگرم کنم که فکر کنم بدنم داره از بین میره از بس سیمز
بیستم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
دیدم نوشته روز اول و دوم دلم واسه چالشایی که واسه خودم میذاشتم و تا نصفه ولشون میکردم تنگ شده:|به هر روی، من همچنان اگرم چالشی داشته باشم باید روی ذهنم کار کنم. مثلا بیست و یک روز اعتماد به نفس یا همچ
بیست و یکم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
بهش گفتم هنوزم میخوای اون برنامه نویسی یاد بگیره؟ گفت چطور؟ گفتم میگن نود درصد یادگیری توی یاددادنه منم میخوام بهش یاد بدم و خودم خیلی میخوام یاد بگیرم. خلاصه قراره تابستون معلم بشم :)خودمم میدونم سی شارپ براش سنگین شاید باشه. من خودم دبیرستان مغزم نمیکشید.پ.ن: ویژوال استودیو بعضی وقتا خیلی عوضی میش...
بیست و دوم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
انقدر رویاش بزرگ بود که پشیمون شد کلا. همونطور که میخندید اشکاشو پاک کرد. جک خنده داری بود :)
بیست و سوم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
کلا به عوض کردن زبان خیلی علاقه دارم. چه زبان حرف زدن چه زبان برنامه نویسی. کلا تو کار سوییچ کردنم :) استدلالمم اینه که زبانای مختلفو امتحان میکنم ببینم به کدوم علاقه دارم. فعلا همچنان درحال امتحان کردنم. فکر کنم تا آخرین روز زندگیم هم درحال امتحان کردن باشم.پ.ن: ولی خب دوباره سوییچ بک کردم رو اسپان...
بیست و چهارم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
یک عدد انسان یکبار بهم گفت که همیشه از دیگران تعریف کنم چون آدما اینو دوست دارن! بعدا فهمیدم که خیلی خیلی جواب میده. هر دفعه پیش دوستامم از لباسشون یا موهاشون یا هرچیزی تعریف میکنم. اون هم به خودش هم به منی که ازش تعریف کردم حس خوبی پیدا میکنه. در نتیجه هیچ انرژی منفی این وسط پارازیت نمیندازه :)*یک ...
بیست و ششم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
این حجم از علاقه ی یهویی و عجیبِ من به تیلور سویفت خیلی غیر عادیه به نظرم:/
بیست و هفتم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
حقیقت اصلا هم تلخ نیست.یادمه در زمان های دور این جمله، اولین پستم بود. دلم براش تنگ شده به هرحال. توی هر پستم درباره ی کراش عزیزم میگفتم همش:/ یادم نیست چرا یهویی پاک کردم پستامو. اما خب اون موقع ها ب
بیست و هشتم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
چیزی که امروز خیلی دلم تنگ شد براش وقتایی بود که سرم شلوغ بود. اون روزایی که وقت سر خاروندن نداشتم. شب میومدم خونه و فرداش دوباره باید میرفتم. وقت استراحت نداشتم اما با این حال انرژیم بیشتر از وقتایی
بیست و نهم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 17:04
آم خب میخواستم شروع کنم به نوشتن اینکه من باید خوب باشم و درست تصمیم بگیرم و از این حرفا که پشیمون شدم. فکر کنم بیش از حد دارم به خودم فشار میارم. پس بگذریم.الان توی این لحظه حس خوبی دارم چون سر یه مو
موقعیت من
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 12:31
توی این موقعیت:یک: ممکنه یکی از مهم ترین چیزهارو از دست بدم.دو: امروز آخرین روزیه که میتونم مزخرف باشم.سه: بخاطر شماره ی یک خیلی از کارها رو نمیتونم انجام بدم.چهار: امروز قراره برم جایی که حوصلشو ندار
آینده الآنه؟
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 12:31
حیفه که یه ماجراجویی بزرگ پیش روت داشته باشی و بیخیالش بشی و بجاش روی تختت لم بدی و ساعت ها به گوشی زل بزنی. بخدا حیفه :)