سیزدهم
-
تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 6:46
تقريبا پنج ساعت توی دیسکورد داشتیم آهنگ گوش میکردیم. روحم جلا پیدا کرد:) مرسی که هستی :)))♥ (میدونم که میخونی)
چهاردهم
-
تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 6:46
چطوری اون قسمت از مغزم که سناریوهای مزخرف میسازه رو خفش کنم؟
پونزدهم
-
تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 6:46
کاش میتونستم هر چند وقت یبار وجود نداشته باشم.
شونزدهم
-
تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 6:46
این حقیقت که من فکر میکنم هیچوقت کافی نیستم خیلی آزارم میده :')
هجدهم
-
تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 6:46
ولی جدی نوشتن روی کاغذ و بعد سوزوندنش روی من جواب نمیده. برعکس توی کل خونه بوی سوختگی پخش میشه و باید برای از بین بردنش تلاش کنم.
پنجاه و ششم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
یکی از بدترین اتفاقا که میتونه به شدت کار کردن با کامپیوترو رو مخ کنه خراب شدن غلتک موسه.چرا باید انقد زود خراب بشی؟ چطوری میتونم بکشمت بدون اینکه عذاب وجدان بگیرم؟ -_-
پنجاه و هفتم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
این چند روزه انگاری بالاخره سرم به سنگ خورد و من نه از کتاب جدا میشم نه از تلاش کردن واسه هدفم :)
پنجاه و هشتم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
خیلی وقته رو کسی کراش نداشتم، قلبم به صورت اتوماتیک هر چند وقت یک بار تند میزنه. بیچاره عادت نداره. همیشه باید یجوری خودمو بدبخت کنم و اونم تند بزنه. نمیتونه تحمل کنه و خودش وارد عمل میشه -_-
پنجاه و نهم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
نوع دیگه ای از این انسان هایی که "میخوان نشون بدن خیلی داغون تر از مان" هم اونایی هستن که رشتشونو با رشته ی بقیه مقایسه میکنن. و فکر میکنن خیلی مظلوم واقع شدن و دارن سخت ترین رشته ی دنیا رو میخونن. با اینجور مظلوم نمایی ها توی مصاحبه ی پناهندگی صد در صد پروندشون قبول میشه. آفرین به تلاش و پشتکارشون ...
شصتم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
گفت فلان چیزو نگاه نکن شما خیلی صحنه های بدی داره.نمیدونم چرا همه فکر میکنن من پاک و مظلومم. البته که چون تو برام تصمیم گیری کردی چی برام خوبه یا بد من کمتر ازت خوشم میاد ولی به نظرم هیچ کس رو از روی ظاهرش قضاوت نکن واقعا.
شصت و یکم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
همونطور که ساعت پنج صبح از بی خوابی به دیوار زل زده بودم، صدایی ازم پرسید که دارم با زندگیم چیکار میکنم؟جوابی براش ندارم. جوابی ندارم!
شصت و دوم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
باز ترم جدید شروع شد و من هدف های عجیب و غیر قابل باورمو شروع کردم:/بعد از اینکه اومدم کتابخونه متعجب از اینکه چرا هیچ انسانی توی کتابخونه نمیبینم، شروع به برنامه ریزی کردم درحالی که کلی خوابم میاد و سه ساعت دیگه کلاس بعدیم شروع میشه. همچنان از این حالت معلق بودن متنفرم.
شصت و سوم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 17:06
دل و روده ی کِیسمو ریختم بیرون و روغن کاریش کردم و درستش کردم. حس یه تعمیرکارِ خفنو دارم! :|
پنجاه و یکم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:22
چند ماه پیش با خودم گفتم، خب اگه فلان اتفاق نیوفته فلان کارو میکنم.فلان اتفاق نیوفتاد و من الان مجبورم فلان کارو بکنم. پشیمونم خیلی :| نه که کار خیلی تخیلی باشه اما به هرحال چیزی نیست که توی بیست سال زندگیم تمرینش کرده باشم.اگه میدونستم اون روز نوبت منه که صدام شنیده بشه، آرزوی بهتری میکردم :|
پنجاه و دوم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:22
وقتی که ریک اند مورتی میبینی ناخودآگاه شروع میکنی به فحش دادن و این انقدر حس خوبی میده که نمیخوای تمومش کنی :)پ.ن: بالاخره دارم وقت میکنم قسمت اول فصل چهارو ببینم و انقدر براش هیجان زده ام که حد نداره ^^
پنجاه و سوم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:22
یکی از بلسینگ های دنیا هم همزمان زندگی کردن با کریس اونز و رابرت دَونی جونیوره :)
پنجاه و چهارم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:22
وقتی یه تصمیمی میگیری و حسابی پشیمون میشی چون فکر میکنی کارت احمقانه بوده و حالا باید از اون تصمیم دفاع کنی :)
پنجاه و پنجم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:22
واسه تولدش براش سوپرایز گرفتیم اون به من کادو داد! اونوقت من فقط بهش خیره شدم و با خودم فکر کردم چرا براش کادو نگرفتم؟ (البته کیک رو خودمون درست کردیم و همه چیزو خودمون برنامه ریختیم ولی این از این کم
چهل و یکم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
صبح اومد بالاسرم گفت بریم حیاط صبحونه بخوریم. تو خواب و بیداری گفتم باشه. بعد از یک ساعت کش و قوس، بالاخره بلند شدم. به سر و صورتم آب زدم، دوتا کلیپس زدم تو موهام تا فقط نگهشون دارن. با شلوار گُلگُلی و پیراهن گشاد و چشمای پف کرده و خسته، درحالی که جلومو نمیدیدم همونطور که سرمو میخاروندم رفتم حیاط. د...
چهل و دوم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
این بی جنبه رو میبرن سینما، وسط فیلم میشینه گریه میکنه! هی میگم منو ببرین کمدی ببینم گوش نمیکنن:|